حکایت
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🪴🤍 ִֶָ ࣪˖𓂃حکایت
پیرمرد تمام عمرش را با باغبانی، بیلزدن و کار کردن گذرانده بود؛
سالها زحمت کشیده بود تا سه فرزندش با عزت و آبرو بزرگ شوند و نان حلال بر سر سفرهشان باشد.
یک شب، دلش حال عجیبی داشت. انگار چیزی او را به سوی فرزندانش میکشاند.
نخست به خانهی پسر بزرگش رفت.
پسر تا چشمش به پدر افتاد، با ناراحتی گفت:
«پدر، اینجا نمان …
مهندسها اینجا هستند. اگر تو را ببینند، جلوی آنها آبروی من میرود.»
پیرمرد با آرامش پاسخ داد:
«چشم پسرم…
آبروی تو برایم مهم است.»
سپس به خانهی پسر دوم رفت.
پسر گفت:
«پدر، اینجا نمان.
پدرزنم و فامیلهایش اینجا هستند. اگر تو را با این سر و وضع ببینند، مرا مسخره میکنند و آبرویم میرود.»
پیرمرد باز هم با مهربانی گفت:
«چشم پسرم…
آبروی تو برایم مهم است.»
بعد، راه خانهی دخترش را در پیش گرفت.
دخترش تا پدر را دید، بغض گلویش را گرفت و گفت:
«بابا، خیلی دوستت دارم …
اما اگر شوهرم تو را اینطور ببیند، دوباره شروع میکند به طعنه زدن. جلوی خانوادهاش خجالت میکشم …»
پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت:
«دخترم،
آبروی تو برایم مهم است.»
پیرمرد از خانه بیرون آمد.
کنار کولهبار قدیمیاش نشست و آهی کشید…
نگاهی به دستهای پینهبستهاش کرد و زیر لب گفت:
«تمام عمرم را گذاشتم تا بچههایم سربلند باشند…
اما کاش میدانستم، روزی میرسد که برای سربلندیِ آنها، خودم را فراموش میکنم…»
╭─❖──────────────────❖─╮
قدر پدر و مادرتان را بدانید؛
قبل از آنکه روزی، فقط جای
خالیشان بماند…