حجره مجازی

  • خانه 

حضور خدا

07 آبان 1405 توسط حجره مجازی

🌧 داستانی واقعی و کوتاه… اما اشک شوق‌آور از حضور خدا 🌧

 

روزی جوانی از شدت مشکلات خسته شد.

در دلش گفت: «خدایا… من دیگر نمی‌کشم.

اگر هستی، اگر حواست به من هست… یک نشانه بده. من خیلی تنهایم.»

همان روز عصر، تصمیم گرفت کمی قدم بزند تا شاید حالش بهتر شود.

در مسیر، پیرزنی را دید که کیسه‌های سنگین خرید را به سختی حمل می‌کرد.

دلش سوخت. رفت کمکش کرد و کیسه‌ها را تا دم در خانه‌اش برد.

پیرزن با لبخند گفت:

«پسرم… امروز به خدا گفته بودم

پاهایم درد می‌کند،

کاش یکی را بفرستی کمکم کند…

و تو آمدی!

خدا خیرت بدهد…

خدا خیلی هوای من را دارد.»

جوان خشکش زد…

چشمانش پر از اشک شد…

با خودش گفت:

«من از خدا نشانه می‌خواستم،

ولی خدا اول من را نشانه‌ی مهربانی خودش برای دیگری کرد…

و بعد فهمیدم…

او همیشه کنار ماست.

گاهی در لباس کمک کردن

و گاهی در لباس کمک گرفتن…»

آن شب جوان تا صبح گریه کرد…

نه از درد،

بلکه از شوق اینکه:

خدایی دارم که حتی در اوج تنهایی‌ام هم از من برای مهربانی استفاده می‌کند…

و چه افتخاری بالاتر از این؟

✨ خدا دور نیست…

گاهی فقط نقش‌مان را عوض می‌کند تا حضورش را بفهمیم. 🤍

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: بدون موضوع لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

آبان 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            

حجره مجازی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس